<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>انگار</title>
<link>http://glassenheit.blogfa.com</link>
<description>از خلاف آمد عادت بطلب کام...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 06 Nov 2009 14:20:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>من ساوا یوماه فهو مغبون...</title>
<link>http://glassenheit.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و بدین ترتیب عمر این وبلاگ ،چندماه پیش از تولد یک سالگی اش، به سر رسید. به همین سادگی...! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;ختم نوشت:&lt;/FONT&gt; اگر قرار شد روزی به زباله دان تاریخ بپیوندم، این چند پست بماند به یادگار:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱- &lt;A href=&quot;http://glassenheit.blogfa.com/post-3.aspx&quot; target=_blank&gt;ستیز با خویشتن و جهان&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲- &lt;A href=&quot;http://glassenheit.blogfa.com/post-28.aspx&quot; target=_blank&gt;مر السحاب...&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳- &lt;A href=&quot;http://glassenheit.blogfa.com/post-22.aspx&quot; target=_blank&gt;میهمان پست میهمان&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴- &lt;A href=&quot;http://glassenheit.blogfa.com/post-44.aspx&quot; target=_blank&gt;اعتراف (به جای اعتکاف)&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵- &lt;A href=&quot;http://glassenheit.blogfa.com/post-55.aspx&quot; target=_blank&gt;در روزگار قحطی وجدان...&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي سيدنا محمد و آله الطاهرين سيما بقية الله في الارضين و اللعن علي اعدائهم الي يوم الدين...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 14:20:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>glassenheit</dc:creator>
<guid>http://glassenheit.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Apocalypse...now!!</title>
<link>http://glassenheit.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اصل این بیانیه روز گذشته دم درب منزل‌ به دستم رسید. و خداوکیلی من هرجوری فکر کردم، بتوانم یک طوری این بیانیه را به طنز برگردانم، راهی به ذهنم نرسید الا اینکه بخشی از عبارات طلایی‌اش را عینن همین‌جا نقل کنم!:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;STRONG&gt; فرمان قیام&lt;FONT color=#cc0000&gt;!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;پایان انتظار عالمین ‌الآدمیان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;اطلاعیه شماره 1346 مورخه 21/7/1388 سازمان عَلمَ حق وعدالت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;یگانه راه پیروزی و نجات ملت‌ها، قرار گرفتن یکایک آدمیان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;در تحت امر حضرت احدیت، حضرت حق سبحانه الملک توآ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;هوالحی القیوم و هو الحی العظیم قائمِ‌الذات القادر المطلق یفعُلُ ما یرید باریتعالی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;آقا ابراهیم میرزایی&lt;FONT color=#cc0000&gt;!!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; ای آدمیان!صاحب خود را بشناسید و فرمانبرداری کنید و گر صاحب خود را نشناسید سرگردان خواهید بود و حال و روزتان همین است... ای مردم! تا این رژِیم الشیطان الضالین ناذره ناذرات نامردم ناوجود ظالم که اعمال نادانی آنان همانند دیوانگی مزدوران شیطان نازیسم هیتلریسم است و همچنین افراد، احزاب و گروه‌های فسیلی به تکرار تاریخ، قصد مظلوم‌نمایی و فرصت‌طلبی به منظور آدم‌فریبی دارند. ای ملت ایران! فرمان قیام صادر گردید. مسلمون بالحق اندر کار مایه‌ی میدان وحدت‌الوجودند تا که قصد و اراده‌ی خداوند را به انجام برسانند و تا که عاقبت به خیر شوند و کار عدن نمایند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;پ.ن:&lt;/FONT&gt; بعد از خواندن ترهات این مجنون بالعرض، خیلی به این فکر کردم که کدام دیوانه‌ای حال و حوصله‌ی پخش کردن آن را داشته و این همه پشتکار به خرج داده؟! و یاد قضیه‌ی یوسف خودمان افتادم و آن بابایی که در اتوبوس بهش گفته بود در حال ساختن دستگاهی است که در روز 13 آبان زلزله‌ی 14 ریشتری تولید کند! و از قضای روزگار چند روز پیش در حال تست کردن آن اشتباهن دستش به شستی آن خورده و شاه‌عبدالعظیم 4 ریشتر لرزیده و بعدن هم در گوشی به یوسف گفته که زلزله‌ی بم هم کار خودش بوده و ازش قول گرفته که این قضیه را برای کسی تعریف نکند! یک معلم جامعه‌شناسی در دبیرستان داشتیم که مصرانه معتقد بود بیش‌تر از 70 درصد مردم تهران دچار مشکلات روانی هستند. الان تازه دارم به نتیجه‌ای مشابه نتیجه‌ی ایشان می‌رسم! خدا هر جا که هستند حفظشان کند.&lt;I&gt;&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 21:41:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>glassenheit</dc:creator>
<guid>http://glassenheit.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نور علی نور...</title>
<link>http://glassenheit.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;احتمالن خیلی‌ها درباره‌ی هشت هشت هشتاد و هشت خواهند نوشت، و من ترجیح می‌دهم درباره‌ی یکی از زائران اخیر آستانش بنویسم:&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 400px; HEIGHT: 276px&quot; height=341 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media.farsnews.com/Media/8807/ImageReports/8807261598/21_8807261598_L600.jpg&quot; width=522 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;یک طایفه نان می‌خورد از نام شما&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;یک طایفه‌ی دگر، ز دشنام شما&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;بر سفره‌تان نشسته‌ از دشمن و دوست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;در حیرتم از مائده‌ی عام شما...!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;پ.ن۱:&lt;/FONT&gt; حضرت امام روح‌الله خطاب به سردار نورعلی شوشتری بعد از عملیات مرصاد: در این دنیا که نمی‌توانم کاری برایتان انجام دهم، اگر آبرویی داشته باشم، در آن دنیا قطعن شما را شفاعت خواهم کرد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;پ.ن۲:&lt;/FONT&gt; شعر از دکتر محمدرضا ترکی است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 13:21:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>glassenheit</dc:creator>
<guid>http://glassenheit.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوشتم تا بماند... (4)</title>
<link>http://glassenheit.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&quot;من برای آن آشغال‌هایی که می‌خواهند حالشان جا بیاید چیزی نمی‌نویسم&quot; (برتولت برشت)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;*           *           *&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کناردستی من سی‌و‌دوساله‌ است. موی بلندی دارد. چهره‌اش گوشتالو. سبیل‌های مد جدید چنگیزی. کمربند پهن در چربی شکم بی‌هنرش نشسته است. از پاچه‌ی شلوارش می‌شود یک دست کت‌و‌شلوار بچگانه درست کرد. پیراهن بنفش، کراوات زرد. شلوار صورتی. کفش آبی. کمربند میخ‌کوبی شده. خلاصه راحتت کنم: &quot;فیلم تمام‌رنگی&quot;. با دوتا از همپالگی‌هایش که صندلی پشت ما نشسته‌اند مرتب حرف می‌زند. از لی‌لی، زی‌زی، می‌می، فی‌فی، اکی، پری. دنیا برایشان جنگلی از دختر است. انسان شرمش می‌شود از زندگی در چنین فاحشه‌خانه‌ای...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;صدایشان را که مخلوطی است از صدای بزغاله‌ی سرماخورده و خروس تازه‌بالغ شده و شتر جفت‌ندیده، ضبط کرده‌اند و نوارش را مرتب تکرار می‌کنند: نیر منو کشتی، سلام برعشق، تولدت مبارک، هم‌ لبای تو خوشگله هم چشات قشنگه، جهان پر از غمه (مادرسگها می‌خورند و می‌خوابند و ... و می‌چاپند و بازهم می‌گویند جهان پر از غمه) و هزار جور تصنیف مبتذل دیگر.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ساکشان را باز می‌کنند. ترشی، مربا، سوسیس، آجیل، کالباس سیردار، نان ساندویچی، خیارشور و می‌خورند. دستها چرب. لب‌ها چرب چرب، سبیل‌ها چرب چرب. نفس‌ها به شماره افتاده. (تلفن می‌کنم جواب نمی‌دی چرا نیر) و خنده. خنده. خنده. &quot;فیلم تمام‌رنگی&quot; خوابش می‌آید. ساعتی به اندازه‌ی یک نعلبکی روی دستش بسته است که بیست جور عقربه دارد. نمی‌دانم فضانورد است؟! کاشف اعماق اقیانوس‌هاست؟! زنجیری به گردنش بسته که رویش نوشته: الله. به مچش چرم پهنی بسته، گویی مربی شیر و پلنگ است...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از کنار جاده، روستاییان با چهره‌های سوخته و خاک‌آلود می‌گذرند. در خرمن‌ها، زن‌ها، بچه‌ها، پیرزن‌ها، پیرمردها، زن‌های آبستن، تازه‌عروس‌ها همه و همه در کارند. خرمن می‌کوبند. وقتی که بلند می‌شوند انحنای کمرشان همان‌طور خمیده می‌ماند. آفتاب است و استخوان، برادر! تلاش. تلاش. تلاش. کار. کاری که شرافت می‌آفریند. که انسان را ساخته است. که شخصیت می‌آورد. همه در گذرند. ناگهان &quot;فیلم تمام‌رنگی&quot; بلند می‌شود و بشکن می‌زند، رو می‌کند به عده‌ای که کنار جاده مشغول کارشان هستند و فریاد می‌زنند: «حیوونی‌ها! حیوونی‌ها!» کلافه می‌شوم. بغض گلویم را می‌گیرد. بلندتر از او فریاد می‌زنم: «حیوانی پدرته، حیوانی جدوآباداته... خوک زباله‌خور...خر دجال...»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همه ساکت می‌شوند. برمی‌گردد و به من می‌گوید: «ا وا حمال». می‌گویم: «افتخار می‌کنم که حمال باشم اما مثل تو نباشم. حیف اسم شرافتمندانه‌ی حمال که از دهن کثیف تو بیرون می‌آید.» تصمیم گرفته‌ام که اگر حرف بزند با مشت، سبیل چنگیزیش را با لبهای ماتیک مالیده‌اش مثل گوشت کوبیده بکوبم. ولی حرف نمی‌زند. ترسوی بزدل، بورژوای مقلد بی‌شخصیت. هم‌آخورهایش خودشان را کنار می‌کشند. پیاده که می‌شویم می‌آید و از دور و نزدیک به من می‌گوید:«اگر برای مرخصی نیامده بودم، می‌انداختمت آنجا که عرب نی بیندازه. پاپوشی برات می‌ساختم که خودت حظ کنی.» به‌طرفش هجوم می‌برم و می‌گویم:«حالا فهمیدم که پول این زرق و برق‌ها و عیاشی‌ها را از کجا آورده‌ای» و می‌روم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;*           *           *&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;روستا، آرام و نجیب و تشنه، زیر آفتاب غروب ایستاده است. وقتی که می‌رسم دوستانم به میهمانی ده پایین رفته‌اند. یکی از بچه‌ها را به دنبالشان می‌فرستم. شب برمی‌گردند. یکی از پیرزن‌های ده پایین که بچه‌اش به مدرسه می‌آید، میهمانشان کرده است. تنها مرغش را برایشان سر بریده ولی دوستان شام نخورده برمی‌گردند...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;روستاییان آن دورها مشغول کارند. کمر راست می‌کنند. عرق پیشانیشان را روی خاک تشنه می‌ریزند و با دست‌هایی که مثل خشت خام قاچ‌قاچ است دستت را می‌فشارند. دعوت به کلبه روستایی و یک چای تلخ. سخن از زندگی. از شادی‌ها، از غم‌ها، از عروسی سنگین طلا، مرگ بابای مومن‌علی، تخم‌پیچ کردن مرغ ننه خورشید. چشم‌درد زینال. زندگی است که می‌جوشد. تلاش است، تلاش و گرسنگی. هیاهوی رمه‌ها گردوغبار و خشکی. و این همه موضوع زنده و پویا که می‌شود مثل تف توی صورت شهری ورم‌کرده انداختش.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پدر مومن‌علی تا ساعت 10شب کار کرده است. گندم‌های حاجی‌رحیم را به انبار برده است. ساعت ده شب به خانه برگشته‌ است. یک پیاله چای خورده است. به دیوار اتاق تکیه داده و گفته است:«آخ چقدردلم چای داغ می‌خواست.» و مرده است. همین. جنازه را برداشته‌اند و تمام. مومن‌علی مانده است و مادرش و سه بچه‌ی کوچک دیگر. &lt;FONT color=#0066ff&gt;*&lt;/FONT&gt; 
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;*&lt;/FONT&gt; قسمتی از کتاب &quot;مقالات&quot; علی‌اشرف درویشیان، چاپ سال 1357، انتشارات شباهنگ، خیابان شاه‌آباد، کوچه‌ی مهندس‌الممالک.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;پ.ن 1&lt;/FONT&gt;: ظاهرن راقم این‌ سطور از نویسندگان مارکسیست دهه‌ی 40 و 50 بوده که ارتباطی نزدیک هم با صمد بهرنگی داشته. نویسنده در تمامی مقالات این کتاب -همان‌طور که از متن بالا هم تا حدودی برمی‌آید- به نوعی بازنمایی فقروغنا در ساختارجامعه‌ی آن روز ایران در چارچوب گرایش‌های روشنفکرانه‌ی چپ می‌پردازد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;پ.ن 2&lt;/FONT&gt;: «چرا این متن را انتخاب کردم؟» علت خاصی ندارد. خوشم آمد و دلم خواست. همین شرط لازم و کافی برای نوشتن این پست بود. هر کسی هم مشکلی دارد می‌تواند آن را نخواند! «چه ارتباطی با &quot;نوشتم تا بماند...&quot;ها دارد؟»  ارتباطش، هم به خودم مربوط است و هم به جمله‌ی اول پست!  تمت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 23:36:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>glassenheit</dc:creator>
<guid>http://glassenheit.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و ما ادراک ما...؟!</title>
<link>http://glassenheit.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; گفته شده که عظمت پروژه‌ی فکری کانت در نقد عقل محض (که خودش آن را انقلاب کپرنیکی در فلسفه می‌خواند) در سنت فلسفی غرب به حدی بود که هر متفکری بعد از او، ناگزیر یا باید ردش می‌کرد یا آن را تکمیل می‌کرد. به این ترتیب بخشی از تاریخ فلسفه غرب به دو دوره تقسیم شد: دوره &quot;پیشاکانتی&quot; و دوره &quot;پساکانتی&quot;. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد از جلسه امروز و حرفهایی که رد و بدل شد (به ضمیمه حاشیه های پیش و پس جلسه) با خودم فکر کردم، شاید روزی برسد که در ایران هم، انقلابی کپرنیکی اتفاق بیافتد و مثلن تاریخ علوم اجتماعی ایران تقسیم شود به دو دوره: &quot;ماقبل کچو&quot; و &quot;مابعد کچو&quot;...! والله اعلم... 
&lt;P align=justify&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;بی‌ربط نوشت:&lt;/FONT&gt; آمار طلاق در شمال شهر تهران ۳به۱ است، یعنی از هر ۳ ازدواج یک ازدواج به طلاق منجر می شود. میانگین طلاق در کل تهران ۵به۱ است و در کل کشور ۸به۱. در پاریس هم آمار طلاق ۳به۱ است. خوش به حال ما که بالاخره شبیه پاریس شدیم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 20:26:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>glassenheit</dc:creator>
<guid>http://glassenheit.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>&quot;گمنام&quot;</title>
<link>http://glassenheit.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;این هم سهم ما از  مثنوی رجعت، به یاد &quot;گمنام&quot; قصه های چهارساله ما، که آخر هم آبمان در یک جوی(ب؟!) نرفت و کلاهمان در هم تنید و سرانجام هم بی خیال هم شدیم! و البت به یاد برادرم حسین آقای زحمتکش که این روزها او هم یاد &quot;گمنام&quot; کرده... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;برادرم! به خدا سنگر عمل خالیست                         قبول کن! شعار من و تو پوشالیست&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;من و تو دلخوش پیدایش نسیم شدیم                            برای همرهی باد، یاکریم شدیم&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;اگر به کیفیت جنگهای رایانه!                                       و یا به قدر جدلهای کوچه و خانه&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;به فکر حرکت در مسیر دین بودیم                          به گاه سنجش اعمال بهترین بودیم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 17:48:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>glassenheit</dc:creator>
<guid>http://glassenheit.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تردید...؟!</title>
<link>http://glassenheit.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;راهی ننموده را، عجب طی کردیم!                       یا ناقه‌ی صالح زمان پی کردیم؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;راهی ننموده را، عجب، طی کردیم؟                     ما ناقه‌ی صالح زمان، پی کردیم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در لشکر طالوت، برابر جالوت                              خوردیم ز آب چشمه و قی کردیم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در سر قبس و در طلب رشحه‌ی نور                     «طور» دیدیم، ولیکن هوس «ری» کردیم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتی که گذشت آب از سرمان                          شاید که وضو -چه باک؟!- با می کردیم...!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;پ.ن:&lt;/FONT&gt; این بیت هم به یاد &lt;A href=&quot;http://parsnevesht.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;مهدی انصاری&lt;/A&gt; و (بعدتر نوشت:جلف بازی های) روزهای اعتکاف قلهک:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;اسب شهوات&quot; را در &quot;مرتع نفس&quot;                   افسار گسستیم، فقط &quot;هی&quot; کردیم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Oct 2009 00:09:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>glassenheit</dc:creator>
<guid>http://glassenheit.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نانوشته‌های دفاع(2): این یک ماجرای واقعی است!</title>
<link>http://glassenheit.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مثل خیلی از عرب‌های خوزستان، هیکل درشت و چهارشانه‌ای داشت. با این‌ حال اما، انعطاف بدنی عجیب و غریبی هم داشت؛ مثلن یکی از کارهایی که می‌کرد این بود که دو تا پایش را از پشت بالا می‌آورد و روی شانه‌هایش می‌انداخت! ولی با این هیکل بزرگ، دلی بسیار کوچک داشت و شاید به قول رفقایش بیش از حد ساده‌لوح بود. انس عجیبی هم با قرآن داشت. شب‌های شناسایی، تک و تنها در هورهای چزابه، زیر نور مهتاب، در حالی که تا نیمه‌ی بدن در آب بود، بیست جز قرآن را حفظ کرده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;*          *          *&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; روزهایی که عملیات نبود، دم غروب‌ بچه‌های لشکر بیکار می‌شدند. دور هم جمع می‌شدند و یک نفر را سرکار می‌گذاشتند. آن روز هم محمد بینوا را در سنگر گیر انداخته بودند:&quot; ممد! همه‌ی عربا خیلی زود ازدواج می‌کنن، تو چرا زن نگرفتی؟ چته مگه؟ نکنه مشکلی داری؟&quot; &quot;&lt;FONT color=#666666&gt;وولک، خب زن گیرم نمیاد&lt;/FONT&gt;&quot; &quot;بابا آسونه، کاری نداره که زن گرفتن&quot; &quot;&lt;FONT color=#666666&gt;چطور آسونه؟ کسی دختر به مو نمی‌ده&lt;/FONT&gt;&quot; &quot;حالا توبیا، شرایطتو به ما بگو، دختری که می‌خوای بگو، ما برات پیدا می‌کنیم&quot; یکی از بچه‌ها هم رفت و کاغذ و قلم آورد و مثلن شروع کرد به نوشتن شرایط: &quot;باسواد باشه یا بی‌سواد؟&quot; &quot;&lt;FONT color=#666666&gt;وولک خب سواد داشته باشه خوبه... با سواد&lt;/FONT&gt;&quot; &quot;قدش بلند باشه یا کوتاه؟&quot; &quot;سفید باشه یا سبزه باشه؟&quot;... خلاصه هر کس یک چیزی گفت و این صفحه پر شد. دست آخر یکی از بچه‌ها گفت: &quot;ببین ممد، این دختر با این مشخصاتی که تو می‌خوای اینجاها تو آبادان و خرمشهر پیدا نمی‌شه... باید بری شمال... &quot; &quot;&lt;FONT color=#666666&gt;وولک من که تو شمال کسی رو نمی‌شناسم&lt;/FONT&gt;&quot; &quot;مثلن برو ساری&quot; &quot; &lt;FONT color=#666666&gt;من میگم تو شمال کسی رو نمی‌شناسم، می‌گی برو ساری؟&lt;/FONT&gt;&quot; &quot;حالا بذار بقیه‌شو بگم، اگه رفتی ساری جمعه بود، برو اونجا که نماز جمعه هست، سریع برو قسمتی که خواهرا هستن، ‌رسیدی اونجا وایسا نگاه کن، هر کی رو که پسندیدی برو تعقیبش کن، خونه‌شون رو که پیدا کردی برو از باباش خواستگاریش کن. اگرم وسط هفته رفتی که نماز جمعه نبود، برو مسجد. نماز که تموم شد برو قسمت خواهرا، اونجا هر کی رو پسند کردی برو دنبالش...&quot; این بنده خدای ساده‌ی از همه‌جا بی‌خبر هم این برگه را گرفت و با اولین مرخصی که گیرش آمد بلیط ساری را گرفت و راهی شد! بعدها ماجرا رو خودش برای بچه‌های لشکر اینطور تعریف می کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وسط هفته، چند ساعت مونده به غروب بود که رسیدوم ساری، پرسیدوم مچّد کجاست. خلاصه راهو نشونوم دادن. مو هم رفتوم نشستوم پای در مچّد به قرآن خوندن. اذونو که گفتن نماز خوندوم و اومدوم بیرون، دم قسمت خواهرا. دختر اولی رفت، نه‌خوب بود... دومی رفت، نه‌خوب بود... سومی رفت، نه‌خوب بود... پیش خودوم گفتم: پس اینا چی‌ می‌گفتن همه‌ی اینا خوبن؟ ناراحت شده بودم، فحش هموتونوم دادم! گفتوم منو مسخره کردین... همین طور ناراحت داشتم می‌رفتم که یهو دیدم... هاااااااا، خودشه. خوب دختریه. خلاصه رفتوم دنبالش. خونشون که رسید، نهادم ده دقیقه گذشت، رفتوم در زدوم. بابای دختر اومد دم در.&quot;&lt;FONT color=#666666&gt;عامو سلام&lt;/FONT&gt;!&quot; &quot;بفرمایید؟ چی کار دارین؟&quot; &quot;&lt;FONT color=#666666&gt;اومدم خواستگاری دخترتون&lt;/FONT&gt;!&quot; (همه بچه‌ها منتظر بودند بشنوند: پدر دختر زده توی گوشش یا چند تا فحش آبدار بارش کرده و پرتش کرده بیرون، اما از آنجاییکه محمد، هم قیافه‌ی خیلی ساده‌ای داشت و هم لهجه‌ی آبادانی‌اش مشخص بود، مرد شمالی پیش خودش فکر کرده بود که این هم احتمالن از آبادانی‌های جنگ زده‌ای است که آن زمان در همه‌جای ایران پخش شده بودند و این‌طور شده بود که کوتاه آمده بود و چیزی نگفته بود) &quot;مرد حسابی! خواستگاری رفتن آداب و رسومی داره، آدم که بی‌خبر، این موقع شب، همین‌طوری پا نمیشه بیاد خواستگاری، اول زنگ می‌زنن، هماهنگ می‌کنن، اگر خانواده دختر اجازه دادن میان. حالا اشکال نداره، شما بلند شو برو صبح با پدر و مادرت بیا&quot; &quot; &lt;FONT color=#666666&gt;پدر و مادر مو که اینجا نیستن که&lt;/FONT&gt;...&quot; &quot;کجان پس؟&quot; &quot;&lt;FONT color=#666666&gt;شیراز&lt;/FONT&gt;&quot; &quot;شییییییرااااز؟؟! شیییراااز؟! شیییراااز؟؟؟!!&quot; &quot;&lt;FONT color=#666666&gt;ها وولک! مگه شیراز نشنیدی؟&lt;/FONT&gt;&quot; &quot;تو شیراز اسم دختر منو از کجا شنیدی؟!&quot; &quot;&lt;FONT color=#666666&gt;هیچی، آدرس شما رو از بچه‌های لشکر گرفتم&lt;/FONT&gt;&quot; این رو که شنید، جوش آورد و یخه‌ی مو رو چسبید و هوار هوار که: &quot;یه لشکر آدرس دختر منو از کجا آوردن؟&quot; &quot;&lt;FONT color=#666666&gt;وولک، گردنمو ول کن&lt;/FONT&gt;&quot; &quot;بگو بینم. آدرسو از کجا آوردی؟&quot; (و محمد هم از همان ماجرای غروب سنگر شروع کرده بود به تعریف کردن تا ختم به اینجای ماجرا شده بود! همین‌طور که قضیه را می‌گفت دست پدر دختر هم شل‌تر و شل‌تر می‌شد تا جایی که قاه‌قاه زده بود زیر خنده. پیش خودش فکر می‌کرد گیر عجب اعجوبه‌ای افتاده! دلش کمی نرم شده بود:) &quot;حالا بگو ببینم اگه من امشب بهت دختر ندم، کجا می‌خوای بخوابی؟&quot; &quot;&lt;FONT color=#666666&gt;فکر اینشو نکردوم&lt;/FONT&gt;&quot; &quot;خیال کردی هر موقع راه بیفتی بری در خونه مردم بهت همون موقع دختر می‌دن؟&quot; &quot;&lt;FONT color=#666666&gt;ها، پس چی؟&lt;/FONT&gt;&quot; (طرف هم که دیده بود این بنده خدا حسابی اوته، راضی شده بود که شب ببردش منزل. خلاصه دو، سه روزی مهمان خانواده شده بود و پدر دختر هم که رفتار و کردار محمد را دیده بود، حاضر شده بود دخترش را به محمد بدهد، منتها به یک شرط:) &quot;به یه شرطی دخترمو بهت می‌دم&quot; &quot;&lt;FONT color=#666666&gt;به چه شرطی؟&lt;/FONT&gt;&quot; &quot;به شرطی که دیگه جبهه نری&quot; (این را که گفته بود انگار که فحش ناموسی شنیده باشد، عصبانی و داد و فریاد کنان از خانه‌ی دختر زده بود بیرون) &quot;&lt;FONT color=#666666&gt;وولک، صدام خونه‌مون خراب کرده، حالا تو می‌گی جبهه نرو؟ نه دخترت می‌خوام، نه خودت&lt;/FONT&gt;&quot; &quot;حالا بیا مرد حسابی من یه چیزی گفتم، میشینیم با هم صحبت می‌کنیم، یه جوری کنار میایم&quot; &quot;&lt;FONT color=#666666&gt;نمی‌خوام، نه خودت می‌خوام، نه دخترت&lt;/FONT&gt;&quot; (این را گفته بود و فرار کرده بود به سمت جبهه!)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;*          *          *&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بچه‌ها هم از تعجب خشکشان زده بود و هم دلشان نمی‌آمد، اسباب خنده‌ی خودشان را کنار بگذارند: &quot;مرد حسابی! شهرای شمال همه‌شون به هم نزدیکه. حالا ساری نشد می‌رفتی یه شهر دیگه...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خلاصه‌ی ماجرا اینکه، با همین نام و نشان، محمد قصه‌ی ما هر چند وقت یک بار، چهل و پنج روز مرخصی می‌گرفت؛ طوری که مجموع این مرخصی‌ها چیزی حدود شش‌ماه شده بود که به تناوب زمانی دوسال طول کشیده بود! از شهرهای اطراف ساری و مازندران شروع کرده بود و دست‌آخر در انتهای شش‌ماه مرخصی به نجف‌آباد اصفهان رسیده بود!  و انصافن هم به یک جایی رسیده بود که همه بعد از شنیدنش به اصطلاح امروزی کف‌بر شده بودند. آن موقع منتظری، قائم‌مقام حضرت امام(ره) بود و محمد ما هم موفق شده بود دختر خواهر منتظری را بگیرد.  بعد از اینکه ازدواج می‌کند، یک ماهی در نجف‌آباد می‌ماند و دوباره عازم جبهه می‌شود. در عملیات کربلای چهار می‌رود و دیگر بر‌نمی‌گردد... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شادی روحش فاتحه مع الصلوات.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Sep 2009 01:53:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>glassenheit</dc:creator>
<guid>http://glassenheit.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درباره‌ی &quot;تبعید&quot;</title>
<link>http://glassenheit.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در جوامع سنتی، &quot;طرد اجتماعی&quot; به مثابه‌ی یک مکانیسم تنبیهی در قبال خطاکاران و متمردین از قوانین اجتماع، در نظر گرفته می‌شد. هر چه بافت جامعه سنتی‌تر بود تأثیر این مجازات بیشتر و تحمل آن سخت‌تر می‌نمود. مثلن طرد شدن از یک مال (اردوگاهی متشکل از چند چادر هم‌طایفه) در یک جامعه‌ی عشایری بسی سخت‌تر از تحمل دوری از یک روستا یا دهکده در یک جامعه‌ی دهقانی است. اما به هر صورت، تخطی از قوانین نانوشته‌ی اجتماعی در جوامع ارگانیک، در صورتی که منجر به طرد یک نفر از جامعه‌ می‌شد، تقریبن سرنوشت آن فرد را تیره و تباه و به عبارت ساده، با خاک یکسان می‌کرد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پس از مدرنیته، مکانیسم &quot;تبعید&quot; به عنوان مجازاتی بازدارنده، جایگزین طرد اجتماعی می‌شود، چرا که در جامعه‌ی مدرن، طرد اجتماعی به معنای سنتی‌اش، کارکرد خود را از دست می‌دهد. با رشد فردانگاری و گسترش قوانین مدنی، سپهر عمومی جامعه به عرصه‌ی تنازعات و کشمکش افراد در جهت نیل به منافع شخصی و فردی بدل می‌شود. اما این تلاش‌های گسترده‌ی فردی، به عقیده‌ی برخی از فیلسوفان اجتماعی کلاسیک(نظیر آدام اسمیت)، در مجموع برآیندی را رقم می‌زند که سبب حرکت کلی اجتماع و پیشرفت جامعه می‌‌شود. در این جامعه دیگر ریش‌سفید و کدخدا و صحبت‌های &quot;در و همسایه&quot; نیست که فرد را مجبور به عقب‌نشینی از مواضعش یا اتخاذ تصمیماتش می‌نماید، بلکه تنها منافع شخصی فرد در محدوده‌ی قوانین مصوب جامعه، تعیین کننده‌ی نوع عملکرد او خواهد بود. اگر هم عملی در جهت منافع همگانی انجام می‌گیرد، از آن حیث است که موجب ارتقای حیات شخصی افراد می‌شود. پس کنش‌های فردی و جمعی، همگی در راستای ارضای منافع شخصی افراد و به اصطلاح بارور شدن فردیت آنها صورت می‌گیرد. از این رو، طرد شدن توسط اقوام و خویشان و همسایگان، نه تنها ممکن است، آسیبی به شخص وارد نکند، بل در مواردی مشاهده می‌شود که این امر صورت مطلوبی نیز پیدا می‌کند! یعنی نه تنها سرنوشت فرد به سرنوشت اقوام و آشنایانش وابسته نیست، بلکه او دخالت آنها را عاملی مضر در جهت رسیدن به مقصود و مطلوبش می‌داند و ترک یا قطع ارتباط با آنها را لازم و مفید می‌داند. حال سوالی که پیش می‌آید این است که: &quot;تبعید&quot; چگونه می‌تواند به عنوان یک مجازات بازدارنده در جامعه‌ی مدرن کارکرد داشته باشد؟ همانطور که اشاره شد، در جامعه‌ی مدرن با افول همبستگی اجتماعی، منافع جمعی مبتنی بر روابط خویشاوندی کمرنگ می‌شوند و در عوض منافع فردی جایگزین آنها می‌شوند. پس برای مجازات افراد، باید به نوعی همین منافع فردی را محدود کرد. زندگی انسان امروز، به شدت به تکنولوژی و مظاهر آن وابسته است. اگر تکنولوژی مدرن را تنها در صورت ظاهری آن (که همان ابزار و وسایلی هستند که روزانه با آنها سروکار داریم) خلاصه نکنیم، و آن را مبتنی بر نوعی تفکر زمان‌مند و مکان‌مند بدانیم (آن‌سان که در فلسفه‌ی تکنولوژی یا انسان‌شناسی اشیا در شاخه‌ی ماتریالیسم فرهنگی بدان پرداخته می‌شود)، بایستی گفت که زندگی انسان امروز در سلطه‌ی کامل نظام تکنولوژیک و تفکر تکنیکی سوژه‌محور قرار دارد. این سلطه به گونه‌ای است که امکان حیات بدون تکنولوژی را برای انسان کنونی تقریبن ناممکن و محال می‌سازد. برای ساده‌تر شدن مطلب مثالی می‌زنم: فرض کنید که یکی از متهمان دادگاه‌های اخیر، مثلن جناب محمدعلی ابطحی، با رای دادگاه به تبعید در یک از مناطق محروم کویری فاقد هرگونه امکانات شهری، محکوم شود؛ به فرض منطقه‌ای بدون برق، آب آشامیدنی سالم، امکانات بهداشتی و آموزشی، مخابرات، تلویزیون، رادیو، روزنامه و... و با مردمانی کاملن بیگانه با زندگی شهری. آقای ابطحی شاید حاضر باشد ده سال در زندان اوین با سعید شریعتی و عطریانفر صبح و شب زندگی کند، اما یک سال دوری از وبلاگش را تحمل نکند! هر یک از ما هم اگر اندکی تامل کنیم شاید زندگی در زندان را(حتا به مدتی طولانی‌تر) با حداقل امکانات تکنولوژیک، به تبعید در یک منطقه‌ی محروم ترجیح دهیم. وابستگی ما به این نظام، همچون وابستگی یک معتاد به مواد مخدر می‌ماند. به همین دلیل است که شاید تحمل تبعید، از بسیاری جهات برای ما معتادها از تحمل حبس در زندان سخت‌تر باشد. فقر تکنولوژیک شاید زجرآورتر از مشکلات زندان باشد. علی‌الخصوص در مواردی که تبعیدی کوتاه‌مدت باشد؛ مثلن دو سال یا سه سال؛ یعنی موقعیتی که می‌دانیم به زودی به شرایط قبلی زندگی‌مان بازخواهیم گشت. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;البته مسأله‌ای دیگر هم وجود دارد که تحمل تبعید را برای انسان امروز سخت‌تر می‌کند. با طلوع تفکر خودبنیاد بشرانگار، شاهد افول باورهای تقدیرگرایانه و به تعبیری &quot;اخراج خدا از تاریخ&quot; هستیم. در این زمان بشر خود را واهب‌الصور و فعال ‌مایشاء می‌انگارد و با هر آنچه که در راستای رسیدن به منافعش مانعی ایجاد می‌کند به ستیز بر‌می‌خیزدِ؛ خواه این مانع هم‌نوع خودش باشد، طبیعت باشد، دین باشد یا یک تقدیر ازلی. خداوند، تنها در نقش ساعت‌سازی ظاهر می‌شود که در ابتدای آفرینش، ساعت جهان را کوک کرده و خود به کناری رفته و از آن پس جهان به کار خودش ادامه می‌دهد. و این انسان است که از این پس باید سرنوشت خویش را به دست گیرد، تاریخ را بسازد و تقدیر این جهانی‌اش را رقم بزند. تحمل تبعید برای چنین انسانی که تصور می‌کند مهار سرنوشت خویش را در دست دارد بسی دشوارتر از کسی است که قضای الهی را امری محتوم که مبارزه با آن کاری عبث و بیهوده است می‌داند، تقدیر الهی را عامل خیر و سبب ارتقای معنوی‌اش می‌یابد و در نهایت پذیرش آن برایش بسیار راحت‌تر می‌نماید. در شعر زیر به خوبی این تصویر بازنمایی شده:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در دایره‌ی قسمت، ما نقطه‌ی تسلیم ایم / لطف آنچه تو اندیشی، حکم آنچه تو فرمایی 
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;پ.ن:&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#666666&gt; این پست هم به خاطر رفقایی که اخیرن معترض بودند که چرا علمی نمی نویسی و کار تئوریک نمی کنی و اسلام در خطر است و الخ... خودم که کلن از این پست خوشم نیامد ولی نوشتیم دیگر: هر چه پیش آید خوش آید...!&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;پ.ن۲: &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;این رو هم تو وبلاگ یکی از رفقا(سعید کرباسچی) دیدم، انصافن بعد از یک مطلب خشک علمی می چسبه!&lt;/FONT&gt;&lt;!---http://dariushkamani.blogfa.com/---&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;INPUT style=&quot;FONT-WEIGHT: bold; FONT-SIZE: 8pt; WIDTH: 204px; COLOR: #990033; FONT-FAMILY: Tahoma; HEIGHT: 124px; BACKGROUND-COLOR: #ffffcc&quot; onclick=&quot;alert(&apos;سلام...چه طوري عزيز دل..!؟&apos;);
alert(&apos;.شما از اين بلاگ خوشت نمياد&apos;);
alert(&apos;..!يا از من خوشت نمياد؟&apos;);
alert(&apos;.....!يعني اينکه ازم نفرت داري &apos;);
alert(&apos;چرا...؟ &apos;);
alert(&apos;زشتم يا بدقيافه هستم&apos;);
alert(&apos;ميا اينکه مطالب اينجا چرت و پرت&apos;);
alert(&apos;...عيب نداره بچه اي.. بزرگ ميشي خوب ميشي&apos;);
alert(&apos;چي از نويسندش بدت مياد...؟&apos;);
alert(&apos;آخه مگه تو نويسندش رو ميشناسي...؟&apos;);
alert(&apos;... بچه به اين خوبي .... تميزي.... خوشکلي&apos;);
alert(&apos; .... بد اومدن نداره که &apos;);
alert(&apos;خيلي بي ذوقي&apos;);
alert(&apos;خوب حالا ميخواي چي کار کني...؟&apos;);

alert(&apos;نظرت رو عوض ميکني يا نه ...؟&apos;);
alert(&apos;حرفت رو پس ميگيري يا نه...؟&apos;);
alert(&apos;مي دوني چيه ...؟؟&apos;);
alert(&apos;اگه نظرت را تغيير بدي کاريت ندارم ...&apos;);
alert(&apos;... و الا .... يه روغني برات ميپزم که شيش تا آش از بغلش بزنه بيرون &apos;);
alert(&apos;يک کم فکر کن...&apos;);
alert(&apos;....&apos;);
alert(&apos;.....&apos;);
alert(&apos;چي شد...؟؟&apos;);
alert(&apos;نظرت عوض شد...&apos;);
alert(&apos;مي دونستم که کم مياري...!!&apos;);
alert(&apos;.... خسته شدي نه&apos;);
alert(&apos;... خوب ديگه کنجکاوي اين درد سر ها رو هم داره ديگه &apos;);

alert(&apos; ....اگه حرفي براي گفتن داشتي حتمن حتمن حتمن اونو تو قسمت نظرات بگو ... &apos;);
alert(&apos;خوب... حالا چي ... حرفي براي گفتن داري ...؟&apos;);
alert(&apos;آهان...بدون حضور وکيلت حرف نميزني...؟&apos;);
alert(&apos;...خوب ديگه هر جور راحتي...&apos;);
alert(&apos;!... ....تواز همون اول که روي اين کليد رو خوندي بايد ميفهميدي که موضوع از چه قراره.... &apos;);
alert(&apos;حالا که گوشي دستت اومده ميفهمي که تو چه دامي افتادي ...؟&apos;);
alert(&apos;!... ...ولي الان ديگه سودي نداره ...&apos;);
alert(&apos;بايد صبرکني تا حرفام تموم بشه...&apos;);
alert(&apos;تقصير خودته...&apos;);
alert(&apos;... ميخواستي فوضولي نکني...&apos;);
alert(&apos;به من چه...&apos;);
alert(&apos;پررو بازي در نيار...&apos;);
alert(&apos;وگرنه بد ميبينيا&apos;);
alert(&apos;نه بابا شوخي کردم ... بيا با هم دوست باشيم... يه جک بگم ...؟؟&apos;);
alert(&apos;*** يه روز يکي خودشو ميزنه به اون راه گم ميشه *** &apos;);
alert(&apos;***البته اون يارو از بلاگ من بدش ميو مده***&apos;);
alert(&apos;... ميدونم که از کارت پشيمون شدي ولي...&apos;);

alert(&apos;چاره اي نيست... چه بخواي چه نخواي...بايد&apos;);
alert(&apos;صبر کني تا حرفام تموم بشن&apos;);
alert(&apos;...دلم برات ميسوزه...!&apos;);
alert(&apos;آخه ميوني ... خوب نميدوني ديگه&apos;);
alert(&apos;.......حالا حالا ها اينجا مهمون ما هستي.... &apos;);
alert(&apos;خسته شدي.. چي ناراحت شدي...؟&apos;);
alert(&apos;خوب تازه داره ازت خوشم میاد&apos;);
alert(&apos;خوب تازه داره ازت خوشم اومده&apos;);
alert(&apos;حتما پیش خودت میگی من من چه سیریشم&apos;);
alert(&apos;آره تو حق داری چون همه همینو به من میگن&apos;);
alert(&apos;خوب چی کار کنم من خیلی دوستت دارم ...&apos;);
alert(&apos;راستی می خوای چند تا سایت بهت معرفی کنم ؟&apos;);
alert(&apos;چند تا سایتی که الآن معرفی می کنم آخرشه&apos;);
alert(&apos;یک جا یادداشت کن ... چون چیزای خیلی جالبی توشه ... کدهای جاوای توپی توشه ... مثل همینی که الآن تو باحاش سر کاری&apos;);
alert(&apos;www.dariushkamani.blogfa.com&apos;);
alert(&apos;www.dariush.369.ir&apos;);
alert(&apos;خوب اینم از سایت که بهت دادم&apos;);
alert(&apos;اوه راستی من تاره حروف الفبای انگلیسی را یاد گرفتم که از حفظ بخونم&apos;);
alert(&apos;می خوای برات بخونم ؟&apos;);
alert(&apos;باشه الآن می خونم&apos;);
alert(&apos;a&apos;);
alert(&apos;b&apos;);
alert(&apos;c&apos;);
alert(&apos;d&apos;);
alert(&apos;e&apos;);
alert(&apos;f&apos;);
alert(&apos;g&apos;);
alert(&apos;h&apos;);
alert(&apos;i&apos;);
alert(&apos;j&apos;);
alert(&apos;k&apos;);
alert(&apos;l&apos;);
alert(&apos;m&apos;);
alert(&apos;n&apos;);
alert(&apos;o&apos;);
alert(&apos;p&apos;);
alert(&apos;q&apos;);
alert(&apos;r&apos;);
alert(&apos;s&apos;);
alert(&apos;t&apos;);
alert(&apos;u&apos;);
alert(&apos;w&apos;);
alert(&apos;x&apos;);
alert(&apos;y&apos;);
alert(&apos;z&apos;);
alert(&apos;حال کردی همشو درست خوندم&apos;);
alert(&apos;آخه وقتی بچه بودم مامانم بهم می گفت تو نابغه میشی&apos;);
alert(&apos;الآن من نابغه هستم&apos;);
alert(&apos;تو باید به من افتخار کنی&apos;);
alert(&apos;حتما تا الآن خیلی خسته شدی مگه نه ؟&apos;);
alert(&apos;هو چرا فحش میدی ؟ .... خسته شدی که شدی به درک ... فحش نده و گر نه بد میبینی ها&apos;);
alert(&apos;اگه تو فحش ندادی پس کی فحش داد؟؟؟؟&apos;);
alert(&apos;آهان پس کسی فحش نداده ... پس یعنی الکی جوش آوردم مگه نه ؟&apos;);
alert(&apos;خوب بیا حرفو عوض کنیم&apos;);
alert(&apos;راستی ببینم تو وبلاگ داری ؟&apos;);
alert(&apos;اگه داری دوست داری کد اینو بگذاری تو وبلاگت ؟ ؟ ؟ &apos;);
alert(&apos;خوب اگه دوست داری بایدبری به این وبلاگ&apos;);
alert(&apos;dariushkamani.blogfa.com&apos;);
alert(&apos;خوب یادداشت کردی ؟&apos;);
alert(&apos;وای چه حالی میده آدم اینطوری بره سر کار&apos;);
alert(&apos;تقصیر خودت بود می خواستی کلیک نکی&apos;);
alert(&apos;راستی دختری یا پسر ؟&apos;);
alert(&apos;خودتو معرفی کن&apos;);
alert(&apos;راستی یک سوال دارم ؟&apos;);
alert(&apos;تا حالا عاشق شدی ؟&apos;);
alert(&apos;اگه عاشق شدی خاک تو سرت&apos;);
alert(&apos;آخه عزیز بزار سنت 2 رقمی بشه بعد عاشق بشو&apos;);
alert(&apos;راستی من شدیدا به پول نیاز دارم اگه داری یک کمی بهم کمک کن ... یک شماره حساب میدم حتی اگه 1000 تومان هم بریزی به حساب ممنون میشم&apos;);
alert(&apos;سیبا بانک ملی به شماره : 0305184457003&apos;);
alert(&apos;بگذار یک چیزی بگم بخندیم&apos;);
alert(&apos;ي قشنگ تر از پريا ...شبها تو چت نري ها......اگه رفتي تو روم نري ها........اگه رفتي پي ام ندي ها...........اگه دادي ا اس ال ندي ها..........اگه دادي........اصلا به جهنم هر غلطي مي خواي بکن&apos;);
alert(&apos;از ترکه مي پرسن 12 فروردين چه روزيه؟ مي گه روزي که مي ريم جا مي گيريم واسه 13 به در&apos;);
alert(&apos;تو جیگر منی - عشق منی - همه کسمی - وجودمی - ماه منی - عمر منی - نور منی - روح منی &apos;);
alert(&apos;تو جیگر منی - عشق منی - همه کسمی - وجودمی - ماه منی - عمر منی - نور منی - روح منی خمینی - بن شکنی خمینی&apos;);
alert(&apos;بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ... فکر نکن فکر تو بودم داشتم اونجا ول می گشتم&apos;);
alert(&apos;خوب بگو ببینم خوشت اومد یا نه ؟&apos;);
alert(&apos;نه  !!!&apos;);
alert(&apos;تو بی خود میکنی خوشت نمی یاد&apos;);
alert(&apos;باید خوشت بیاد&apos;);
alert(&apos;حالا با من تکرار کن&apos;);
alert(&apos;از این جکها که گفتی خوشم اومده&apos;);
alert(&apos;آهان حالا شدی یک بچه خوب&apos;);
alert(&apos;به سلاحت هست هر چی من میگم گوش کنی ...&apos;);
alert(&apos;چون فعلا من رئیس تو هستم&apos;);
alert(&apos;و چون زورم زیاد تو نمی تونی از دستورات من سر پیچی کنی&apos;);
alert(&apos;آهان یک فکری به ذهنم رسید&apos;);
alert(&apos;چطوره از این به بعد صدات کنم خدمتکار&apos;);
alert(&apos;آره فکر کنم خوب باشه&apos;);
alert(&apos;خدمتکار زود باش یک چایی بیار می خوام بخورم&apos;);
alert(&apos;اگه تا 10 ثانیه دیگه چایی منو نیاری یک کاری می کنم از زندگی سیر بشی&apos;);
alert(&apos;1&apos;);
alert(&apos;2&apos;);
alert(&apos;3&apos;);
alert(&apos;4&apos;);
alert(&apos;5&apos;);
alert(&apos;6&apos;);
alert(&apos;7&apos;);
alert(&apos;8&apos;);
alert(&apos;9&apos;);
alert(&apos;9.5&apos;);
alert(&apos;9.75&apos;);
alert(&apos;10&apos;);
alert(&apos;اوه شاس آوردی که سر 10 ثانیه چایی من را آوردی &apos;);
alert(&apos;اگه نمی آوردی همچین میزدم دره گوشت تا بفهمی هر چی من می گم باید بگی چشم&apos;);
alert(&apos;راستی فکر کنم دیگه پرو شده باشی&apos;);
alert(&apos;آره دیگه پرو شدی &apos;);
alert(&apos;میدونی واسه چی ؟&apos;);
alert(&apos;واسه این که دیدی زیاد دارم باهات حرف می زنم فکر کردی خیلی مهمی&apos;);
alert(&apos;حالا که این طور شد دیگه چیزی نمی گم&apos;);
alert(&apos;&apos;);
alert(&apos;&apos;);
alert(&apos;&apos;);
alert(&apos;&apos;);
alert(&apos;ه   ه   ه   فکر کردی منظورم از این که چیزی نمی گنم یعنی می خوام برم ؟&apos;);
alert(&apos;پاک در اشتباهی&apos;);
alert(&apos;تازه من می خوام  از 1 تا 1000 برات بشمرم&apos;);
alert(&apos;1&apos;);
alert(&apos;2&apos;);
alert(&apos;3&apos;);
alert(&apos;4&apos;);
alert(&apos;5&apos;);
alert(&apos;6&apos;);
alert(&apos;7&apos;);
alert(&apos;8&apos;);
alert(&apos;9&apos;);
alert(&apos;10&apos;);
alert(&apos;11&apos;);
alert(&apos;12&apos;);
alert(&apos;چیه به همین زودی خسته شدی ؟&apos;);
alert(&apos;13&apos;);
alert(&apos;14&apos;);
alert(&apos;15&apos;);
alert(&apos;16&apos;);
alert(&apos;17&apos;);
alert(&apos;18&apos;);
alert(&apos;19&apos;);
alert(&apos;20&apos;);
alert(&apos;حالا تازه شده 20 ... فکر کنم تا فردا شب هم به 1000 نرسه&apos;);
alert(&apos;21&apos;);
alert(&apos;22&apos;);
alert(&apos;23&apos;);
alert(&apos;24&apos;);
alert(&apos;25&apos;);
alert(&apos;26&apos;);
alert(&apos;راستی تو هم میتونی باهام تکرار کنی ... &apos;);
alert(&apos;27&apos;);
alert(&apos;28&apos;);
alert(&apos;29&apos;);
alert(&apos;30&apos;);
alert(&apos;31&apos;);
alert(&apos;32&apos;);
alert(&apos;33&apos;);
alert(&apos;هو مگه با تو نیستم میگم با من تکرار کن ... حالیت شد ؟&apos;);
alert(&apos;34&apos;);
alert(&apos;35&apos;);
alert(&apos;36&apos;);
alert(&apos;37&apos;);
alert(&apos;38&apos;);
alert(&apos;39&apos;);
alert(&apos;40&apos;);
alert(&apos;41&apos;);
alert(&apos;42&apos;);
alert(&apos;43&apos;);
alert(&apos;44&apos;);
alert(&apos;45&apos;);
alert(&apos;46&apos;);
alert(&apos;دلم برات میسوزه ... خداییش خیلی نا مردیه اگه بخوام تا 1000 بشمرم&apos;);
alert(&apos;باشه من میرم فقط بدون دلم برایت سوخت و رفتم &apos;);
alert(&apos;امیدوارم از دستم دلگیر نشده باشی&apos;);
alert(&apos;خوب دیگه ما رفتنی شدیم ... امیدوارم از دستم ناراحت نباشی ... هر بدی از ما دیدی حلال کن&apos;);
alert(&apos;خداحافظ دوست عزیز&apos;);
alert(&apos;Power full &amp; Design by: www.dariushkamani.com&apos;);&quot; type=button size=18 value=&quot;یک موقع ... نشی رو من کلیک کنی!&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;پ.ن۲+۱:&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#666666&gt; برای ممد نصیری: ها ها ها!&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Sep 2009 17:42:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>glassenheit</dc:creator>
<guid>http://glassenheit.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در روزگار قحطی وجدان...</title>
<link>http://glassenheit.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;« دیشب در نهج‌البلاغه با کسی بودم، که مرا پابه‌پای خویش تا نخلستانهای کوفه برد، از نخلستان صدای گریه می‌آمد... دیشب به مضامین مظلوم نهج‌البلاغه می‌اندیشیدم، که ابوذر از راه رسید؛ این بار پابه‌پای ابوذر رفتم، از نخلستان تا خیابان...»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یاد روزهای اعزام بخیر... ندیدمشان اما هر روز که از کوچه می‌گذرم، انگار تو را می‌بینم با لباس خاکی و چفیه و لبخند به لب – مثل عکسهات- و وحید درخشانی را که برای خداحافظی آخرش آمده و مجید مالکی و برادران اعتمادیان و رفیع‌زاده و و و...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;...شب‌های کمیل، مسجد امام صادق(ع)، حاج آقا رسول منتجب نیا، منافقین خلق، کلاس قرآن، جمعه‌های ندبه، کربلای پنج و... خبر شهادت تو.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وحالا...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وحالا تنها نامی شده‌ای بر کوچکترین تابلوی کوچه... کوچه حافظه‌اش را از دست داده. خانه‌ها تو را فراموش کرده‌اند. صادق! این کوچه لیاقت نام تو را نداشت. همان «دانشمند» کوفتی باقی می‌ماند بهتر بود، یا مثل این همه کوچه مزخرف دیگر: بنفشه و مریم و رز و سنبل و بلبل و الخ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;صادق! دیروز که رفتی، بر سر خانه‌هایمان کوبیدند و هرچه محکمتر، امروز قدشان بلندتر. و امروز افق نگاه ساکنان کوچه از پشت‌بام خانه‌های پنج،شش طبقه‌شان بالاتر نمی‌رود. و صدای الله‌اکبرهایشان هم...  اینجا هیچ چیز مهم‌تر از فر مو و برآمدگی شکم و فست‌فود و ژل لاغری و گیتار الکتریک و فشن و بادی بیلدینگ و اکس‌پارتی و چت‌روم و ودکا با خیارشور نیست. مسلمانی هم شده:17رکعت(تازه آن هم اگر باشد!)+سرمایه‌داری. حاج عباس گردان غواص‌ها را که یادت هست؟حالا شده حاج عباس پنج طبقه، حاج عباس سه‌خوابه، حاج عباس دویست‌متری با رهن و اجاره و فروش اقساطی... ساختمان‌هایی که حاج‌عباس می‌سازد، بوی والفجر هشت نمی‌دهند... « مردم اینجا سوار سرسره‌های بی‌خیالی‌شان شده‌اند و مرتب قلعه‌ها و اسب‌هایشان را به رخ هم می‌کشند. از بعضی مجلات بوی ادوکلن شب‌های پاریس متصاعد شده. من اما به واقعیتی می‌اندیشم که در تاریکی‌های شب، سطل‌های زباله را می‌کاوید...»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;صادق! این روزهای ماه مبارک رنگ خیلی‌ها پریده نیست و دهان(پوزه) خیلی‌ها در طول روز می‌جنبد. این شب‌ها کوچه‌نشینان سبزپوش از مشکی‌پوش‌های مولایمان بیشتر شده‌اند. و من به‌خاطر شال عزایم باید به نگاه‌های تحقیرآمیز توله‌خرس‌هایی که از دماغ فیل افتاده‌اند، جواب پس بدهم... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;صادق! «امشب به علی(ع) خواهم گفت: اینجا کسی انبان نان به دوش نمی‌گیرد، اینجا چقدر دروغ می‌گویند، اینجا عقیل درد فقیری نمی‌کشد، اینجا نهج‌البلاغه را در کتابخانه‌های چوب‌گردویی زجر می‌دهند...» و این میان، دل ما تنها به سلامی گرم است که هر بار با دیدن نام تو روانه‌ات می‌کنیم. سلام ما را به مولایمان برسان...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ.ن ۱: با اعتقاد؛ برای شهید صادق تقدیری (پیوست: شادی روحش،الفاتحه مع الصلوات)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ.ن ۲: «تضمین»ها؛ از مجموعه از نخلستان تا خیابان، استاد علیرضا قزوه&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Sep 2009 03:34:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>glassenheit</dc:creator>
<guid>http://glassenheit.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

