تبليغاتX
انگار - میقات
از خلاف آمد عادت بطلب کام...

به اسم معاویه، به کودکان شامی بره هایی هدیه می شد. مدتی که این بچه ها با گوسفندان انس می گرفتند، سربازان حکومتی به اسم علی(ع) گوسفندان را پس می گرفتند. و بغض علی در دل این کودکان شعله ور می گشت...

ظهر عاشورا، با سنگ و نیزه و شمشیر... در مقابل حسین(ع)... «هل من ناصر ینصرنی...؟» هلهله می کنند...؛ اینان همان کودکان شامی دیروز اند.

تاریخ مدام تکرار می شود؛

گرگهای وحشی، به کوی دانشگاه حمله می کنند. هیچ کس در امان نیست؛ نه آنهایی که به مسجد پناه بردند، و نه آنها که به کنج اتاقهایشان...، نه دانشجویان نابینا، نه آن دانشجوی بسیجی -که با ذکر مقدس یازهرا بر دهان نامقدسشان- با آجر به صورتش می کوبند...، و نه آن بینوایی که بی خبر از همه جا، با شکسته شدن درب اتاقش از خواب بلند می شود و با ضربه باتوم دوباره به خواب فرو می رود... اموال دانشجویان به غارت می رود، می گویند:«ببرید، حلال است!»... چند نفری از ترس خودشان را از پنجره اتاق بیرون می اندازند... همه را به خط برده اند جلوی مسجد کوی؛ سردسته خوارج فریاد می زند: «برای سلامتی آقا بلند صلوات بفرستید...».

الباقی گفتنی نیست...

+ نگاشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388   توسط احمدرضا بلیغ  |