1. الفرصة هی تمر مر السحاب...
آدمها میآیند و میروند: به دنیا و از آن. بعضیها با بار و بندیل و دار و دمبیل... کامیون، کامیون اثاث خالی میکنند. آخر «قرار» است «دارالقرار»شان باشد. بعدها هم فراموش میکنند که روزی اثاثکشی کرده بودند... بعضیها میآیند «پیک نیک»؛ با زیرانداز و گاز «پیک نیکی» و غذای آماده ... کمی خوش میگذرانند، حوصلهشان سر میرود و برمیگردند به خانه... بعضیها به دنیا نمیآیند "انگار"... اصلن برای آن ساخته نشدهاند. دم در میآیند و برمیگردند؛ در هم نمیزنند حتا... (خدایش بیامرزد، رحمةالله علیه)
2. الفرصة هی تمر مر السحاب...
چند روزی است که باطری ساعت دیواری اتاق ضعیف شده. برای خودش عشقی چرخ میزند. یک ساعت را چهار ساعته میرود، گاهی هم شش، هفت ساعت طول میکشد. بعضی وقتها هم خوابش میبرد؛ در جا میزند... آه، من قلة الزاد و طول الطریق...
3. الفرصة هی تمر مر السحاب...
ما قرار است دقیقن چه «چیز»هایی بشویم؟ جامعهشناس؟ انسانشناس؟ فیلسوف؟ بسیجی؟ انجمنی؟ استاد دانشگاه؟ بازیگر؟ کارگردان؟ نویسنده؟ دکتر؟ مهندس؟ رییسجمهور؟ سیاستمدار؟ وزیر؟ وکیل؟ ...؟ وقتی در مستطیلی گود به ابعاد تقریبی دو متر در نیم متر قرار گرفتیم، قرار است جوابمان کدامیک باشد؟ (به قاعدهی زنگارهایی که آینهی جلوی دکور نمایشگاه را پوشاند، از این سوال غافلیم...)
بعدن نوشت:
۴.الفرصة هی تمر مر السحاب...
الف- شبکه چهار مستندی را پخش می کرد درباره زندگی چارلز داروین. یک بابایی هم داشت درباره ایشون افاضه می کرد. کنار اسمش نوشته بود: Darwin Biographer. آقا «داروین شناس» تشریف داشتند. عمر مبارک را مصروف شناخت حضرت داروین کردند...!
ب- مارگرت مید (انسان شناس شهیر) بیست سال از عمرش را در جزایر پاپوا گینه نو و ساموا، بین قبایل بدوی آنان گذراند. حاصل این بیست سال تحقیق شد کتاب «بلوغ در ساموا». امروز ارزش علمی این اثر در حد پست های وبلاگ من است، اگرچه شاید از لحاظ ادبی هنوز جاذبه خاصی برای خوانندگانش داشته باشد...!