تبليغاتX
انگار
از خلاف آمد عادت بطلب کام...
 

و بدین ترتیب عمر این وبلاگ ،چندماه پیش از تولد یک سالگی اش، به سر رسید. به همین سادگی...!

 

+ نگاشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388   توسط احمدرضا بلیغ  | 

اصل این بیانیه روز گذشته دم درب منزل‌ به دستم رسید. و خداوکیلی من هرجوری فکر کردم، بتوانم یک طوری این بیانیه را به طنز برگردانم، راهی به ذهنم نرسید الا اینکه بخشی از عبارات طلایی‌اش را عینن همین‌جا نقل کنم!:

  فرمان قیام!

پایان انتظار عالمین ‌الآدمیان

اطلاعیه شماره 1346 مورخه 21/7/1388 سازمان عَلمَ حق وعدالت

یگانه راه پیروزی و نجات ملت‌ها، قرار گرفتن یکایک آدمیان

در تحت امر حضرت احدیت، حضرت حق سبحانه الملک توآ

هوالحی القیوم و هو الحی العظیم قائمِ‌الذات القادر المطلق یفعُلُ ما یرید باریتعالی

آقا ابراهیم میرزایی!!

 ای آدمیان!صاحب خود را بشناسید و فرمانبرداری کنید و گر صاحب خود را نشناسید سرگردان خواهید بود و حال و روزتان همین است... ای مردم! تا این رژِیم الشیطان الضالین ناذره ناذرات نامردم ناوجود ظالم که اعمال نادانی آنان همانند دیوانگی مزدوران شیطان نازیسم هیتلریسم است و همچنین افراد، احزاب و گروه‌های فسیلی به تکرار تاریخ، قصد مظلوم‌نمایی و فرصت‌طلبی به منظور آدم‌فریبی دارند. ای ملت ایران! فرمان قیام صادر گردید. مسلمون بالحق اندر کار مایه‌ی میدان وحدت‌الوجودند تا که قصد و اراده‌ی خداوند را به انجام برسانند و تا که عاقبت به خیر شوند و کار عدن نمایند.


پ.ن: بعد از خواندن ترهات این مجنون بالعرض، خیلی به این فکر کردم که کدام دیوانه‌ای حال و حوصله‌ی پخش کردن آن را داشته و این همه پشتکار به خرج داده؟! و یاد قضیه‌ی یوسف خودمان افتادم و آن بابایی که در اتوبوس بهش گفته بود در حال ساختن دستگاهی است که در روز 13 آبان زلزله‌ی 14 ریشتری تولید کند! و از قضای روزگار چند روز پیش در حال تست کردن آن اشتباهن دستش به شستی آن خورده و شاه‌عبدالعظیم 4 ریشتر لرزیده و بعدن هم در گوشی به یوسف گفته که زلزله‌ی بم هم کار خودش بوده و ازش قول گرفته که این قضیه را برای کسی تعریف نکند! یک معلم جامعه‌شناسی در دبیرستان داشتیم که مصرانه معتقد بود بیش‌تر از 70 درصد مردم تهران دچار مشکلات روانی هستند. الان تازه دارم به نتیجه‌ای مشابه نتیجه‌ی ایشان می‌رسم! خدا هر جا که هستند حفظشان کند.

+ نگاشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388   توسط احمدرضا بلیغ  | 

احتمالن خیلی‌ها درباره‌ی هشت هشت هشتاد و هشت خواهند نوشت، و من ترجیح می‌دهم درباره‌ی یکی از زائران اخیر آستانش بنویسم:

یک طایفه نان می‌خورد از نام شما

یک طایفه‌ی دگر، ز دشنام شما

بر سفره‌تان نشسته‌ از دشمن و دوست

در حیرتم از مائده‌ی عام شما...!


پ.ن۱: حضرت امام روح‌الله خطاب به سردار نورعلی شوشتری بعد از عملیات مرصاد: در این دنیا که نمی‌توانم کاری برایتان انجام دهم، اگر آبرویی داشته باشم، در آن دنیا قطعن شما را شفاعت خواهم کرد...

پ.ن۲: شعر از دکتر محمدرضا ترکی است.

 

+ نگاشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388   توسط احمدرضا بلیغ  | 

"من برای آن آشغال‌هایی که می‌خواهند حالشان جا بیاید چیزی نمی‌نویسم" (برتولت برشت)

*           *           *

کناردستی من سی‌و‌دوساله‌ است. موی بلندی دارد. چهره‌اش گوشتالو. سبیل‌های مد جدید چنگیزی. کمربند پهن در چربی شکم بی‌هنرش نشسته است. از پاچه‌ی شلوارش می‌شود یک دست کت‌و‌شلوار بچگانه درست کرد. پیراهن بنفش، کراوات زرد. شلوار صورتی. کفش آبی. کمربند میخ‌کوبی شده. خلاصه راحتت کنم: "فیلم تمام‌رنگی". با دوتا از همپالگی‌هایش که صندلی پشت ما نشسته‌اند مرتب حرف می‌زند. از لی‌لی، زی‌زی، می‌می، فی‌فی، اکی، پری. دنیا برایشان جنگلی از دختر است. انسان شرمش می‌شود از زندگی در چنین فاحشه‌خانه‌ای...

صدایشان را که مخلوطی است از صدای بزغاله‌ی سرماخورده و خروس تازه‌بالغ شده و شتر جفت‌ندیده، ضبط کرده‌اند و نوارش را مرتب تکرار می‌کنند: نیر منو کشتی، سلام برعشق، تولدت مبارک، هم‌ لبای تو خوشگله هم چشات قشنگه، جهان پر از غمه (مادرسگها می‌خورند و می‌خوابند و ... و می‌چاپند و بازهم می‌گویند جهان پر از غمه) و هزار جور تصنیف مبتذل دیگر.

ساکشان را باز می‌کنند. ترشی، مربا، سوسیس، آجیل، کالباس سیردار، نان ساندویچی، خیارشور و می‌خورند. دستها چرب. لب‌ها چرب چرب، سبیل‌ها چرب چرب. نفس‌ها به شماره افتاده. (تلفن می‌کنم جواب نمی‌دی چرا نیر) و خنده. خنده. خنده. "فیلم تمام‌رنگی" خوابش می‌آید. ساعتی به اندازه‌ی یک نعلبکی روی دستش بسته است که بیست جور عقربه دارد. نمی‌دانم فضانورد است؟! کاشف اعماق اقیانوس‌هاست؟! زنجیری به گردنش بسته که رویش نوشته: الله. به مچش چرم پهنی بسته، گویی مربی شیر و پلنگ است...

از کنار جاده، روستاییان با چهره‌های سوخته و خاک‌آلود می‌گذرند. در خرمن‌ها، زن‌ها، بچه‌ها، پیرزن‌ها، پیرمردها، زن‌های آبستن، تازه‌عروس‌ها همه و همه در کارند. خرمن می‌کوبند. وقتی که بلند می‌شوند انحنای کمرشان همان‌طور خمیده می‌ماند. آفتاب است و استخوان، برادر! تلاش. تلاش. تلاش. کار. کاری که شرافت می‌آفریند. که انسان را ساخته است. که شخصیت می‌آورد. همه در گذرند. ناگهان "فیلم تمام‌رنگی" بلند می‌شود و بشکن می‌زند، رو می‌کند به عده‌ای که کنار جاده مشغول کارشان هستند و فریاد می‌زنند: «حیوونی‌ها! حیوونی‌ها!» کلافه می‌شوم. بغض گلویم را می‌گیرد. بلندتر از او فریاد می‌زنم: «حیوانی پدرته، حیوانی جدوآباداته... خوک زباله‌خور...خر دجال...»

همه ساکت می‌شوند. برمی‌گردد و به من می‌گوید: «ا وا حمال». می‌گویم: «افتخار می‌کنم که حمال باشم اما مثل تو نباشم. حیف اسم شرافتمندانه‌ی حمال که از دهن کثیف تو بیرون می‌آید.» تصمیم گرفته‌ام که اگر حرف بزند با مشت، سبیل چنگیزیش را با لبهای ماتیک مالیده‌اش مثل گوشت کوبیده بکوبم. ولی حرف نمی‌زند. ترسوی بزدل، بورژوای مقلد بی‌شخصیت. هم‌آخورهایش خودشان را کنار می‌کشند. پیاده که می‌شویم می‌آید و از دور و نزدیک به من می‌گوید:«اگر برای مرخصی نیامده بودم، می‌انداختمت آنجا که عرب نی بیندازه. پاپوشی برات می‌ساختم که خودت حظ کنی.» به‌طرفش هجوم می‌برم و می‌گویم:«حالا فهمیدم که پول این زرق و برق‌ها و عیاشی‌ها را از کجا آورده‌ای» و می‌روم.

*           *           *

روستا، آرام و نجیب و تشنه، زیر آفتاب غروب ایستاده است. وقتی که می‌رسم دوستانم به میهمانی ده پایین رفته‌اند. یکی از بچه‌ها را به دنبالشان می‌فرستم. شب برمی‌گردند. یکی از پیرزن‌های ده پایین که بچه‌اش به مدرسه می‌آید، میهمانشان کرده است. تنها مرغش را برایشان سر بریده ولی دوستان شام نخورده برمی‌گردند...

روستاییان آن دورها مشغول کارند. کمر راست می‌کنند. عرق پیشانیشان را روی خاک تشنه می‌ریزند و با دست‌هایی که مثل خشت خام قاچ‌قاچ است دستت را می‌فشارند. دعوت به کلبه روستایی و یک چای تلخ. سخن از زندگی. از شادی‌ها، از غم‌ها، از عروسی سنگین طلا، مرگ بابای مومن‌علی، تخم‌پیچ کردن مرغ ننه خورشید. چشم‌درد زینال. زندگی است که می‌جوشد. تلاش است، تلاش و گرسنگی. هیاهوی رمه‌ها گردوغبار و خشکی. و این همه موضوع زنده و پویا که می‌شود مثل تف توی صورت شهری ورم‌کرده انداختش.

پدر مومن‌علی تا ساعت 10شب کار کرده است. گندم‌های حاجی‌رحیم را به انبار برده است. ساعت ده شب به خانه برگشته‌ است. یک پیاله چای خورده است. به دیوار اتاق تکیه داده و گفته است:«آخ چقدردلم چای داغ می‌خواست.» و مرده است. همین. جنازه را برداشته‌اند و تمام. مومن‌علی مانده است و مادرش و سه بچه‌ی کوچک دیگر. *


* قسمتی از کتاب "مقالات" علی‌اشرف درویشیان، چاپ سال 1357، انتشارات شباهنگ، خیابان شاه‌آباد، کوچه‌ی مهندس‌الممالک.

پ.ن 1: ظاهرن راقم این‌ سطور از نویسندگان مارکسیست دهه‌ی 40 و 50 بوده که ارتباطی نزدیک هم با صمد بهرنگی داشته. نویسنده در تمامی مقالات این کتاب -همان‌طور که از متن بالا هم تا حدودی برمی‌آید- به نوعی بازنمایی فقروغنا در ساختارجامعه‌ی آن روز ایران در چارچوب گرایش‌های روشنفکرانه‌ی چپ می‌پردازد.

پ.ن 2: «چرا این متن را انتخاب کردم؟» علت خاصی ندارد. خوشم آمد و دلم خواست. همین شرط لازم و کافی برای نوشتن این پست بود. هر کسی هم مشکلی دارد می‌تواند آن را نخواند! «چه ارتباطی با "نوشتم تا بماند..."ها دارد؟»  ارتباطش، هم به خودم مربوط است و هم به جمله‌ی اول پست!  تمت.

 

+ نگاشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388   توسط احمدرضا بلیغ  | 

 گفته شده که عظمت پروژه‌ی فکری کانت در نقد عقل محض (که خودش آن را انقلاب کپرنیکی در فلسفه می‌خواند) در سنت فلسفی غرب به حدی بود که هر متفکری بعد از او، ناگزیر یا باید ردش می‌کرد یا آن را تکمیل می‌کرد. به این ترتیب بخشی از تاریخ فلسفه غرب به دو دوره تقسیم شد: دوره "پیشاکانتی" و دوره "پساکانتی".

بعد از جلسه امروز و حرفهایی که رد و بدل شد (به ضمیمه حاشیه های پیش و پس جلسه) با خودم فکر کردم، شاید روزی برسد که در ایران هم، انقلابی کپرنیکی اتفاق بیافتد و مثلن تاریخ علوم اجتماعی ایران تقسیم شود به دو دوره: "ماقبل کچو" و "مابعد کچو"...! والله اعلم...


بی‌ربط نوشت: آمار طلاق در شمال شهر تهران ۳به۱ است، یعنی از هر ۳ ازدواج یک ازدواج به طلاق منجر می شود. میانگین طلاق در کل تهران ۵به۱ است و در کل کشور ۸به۱. در پاریس هم آمار طلاق ۳به۱ است. خوش به حال ما که بالاخره شبیه پاریس شدیم!

 

+ نگاشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388   توسط احمدرضا بلیغ  | 

این هم سهم ما از  مثنوی رجعت، به یاد "گمنام" قصه های چهارساله ما، که آخر هم آبمان در یک جوی(ب؟!) نرفت و کلاهمان در هم تنید و سرانجام هم بی خیال هم شدیم! و البت به یاد برادرم حسین آقای زحمتکش که این روزها او هم یاد "گمنام" کرده...

 

برادرم! به خدا سنگر عمل خالیست                         قبول کن! شعار من و تو پوشالیست

من و تو دلخوش پیدایش نسیم شدیم                            برای همرهی باد، یاکریم شدیم

اگر به کیفیت جنگهای رایانه!                                       و یا به قدر جدلهای کوچه و خانه

به فکر حرکت در مسیر دین بودیم                          به گاه سنجش اعمال بهترین بودیم...

  

+ نگاشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388   توسط احمدرضا بلیغ  | 

راهی ننموده را، عجب طی کردیم!                       یا ناقه‌ی صالح زمان پی کردیم؟!

راهی ننموده را، عجب، طی کردیم؟                     ما ناقه‌ی صالح زمان، پی کردیم

در لشکر طالوت، برابر جالوت                              خوردیم ز آب چشمه و قی کردیم

در سر قبس و در طلب رشحه‌ی نور                     «طور» دیدیم، ولیکن هوس «ری» کردیم

وقتی که گذشت آب از سرمان                          شاید که وضو -چه باک؟!- با می کردیم...!


پ.ن: این بیت هم به یاد مهدی انصاری و (بعدتر نوشت:جلف بازی های) روزهای اعتکاف قلهک:

"اسب شهوات" را در "مرتع نفس"                   افسار گسستیم، فقط "هی" کردیم!

 

+ نگاشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388   توسط احمدرضا بلیغ  |